|
گفتگو با استاد محمود فرشچیان ، طراح ضريح جديد حرم مطهر امام رضا تمام آن چه را كه مى شود در سيماى يك هنرمند ديد، در چهره استاد مى شد دريافت، و من در تمامى لحظاتى كه در محضرش نشسته بودم، به چهره متفكرانه و دست هاى هنرخيزش مى نگريستم.
استاد! الان مقيم كجا هستيد؟ نيوجرسى آمريكا. و مشغول تدريس؟ نه!... ديگر تدريس نمى كنم وقتم را خيلى مى گيرد. كتابى در دست چاپ نداريد از آثارتان؟ چرا. به ده كشور جهان پيشنهاد داده ام كه نمونه چاپى آثارشان را برايم بفرستند، آلمان كارش از همه بهتر بود، هر چند يك و چهاردهم درصد گران تر از بقيه مى گيرند، ولى كيفيت چاپشان خيلى خوب است. سالى چند بار به مشهد مشرف مى شويد ؟ سه، چهار بار. با دعوت كسى يا به علاقه خودتان؟ نه ! هميشه به خرج خودم و به ميل و خواسته خودم آمدم. حتى اين چند بارى كه براى طراحى و نظارت بر ساخت ضريح مطهر امام رضا (ع) به مشهد مشرف شده ام، يك ريال را از آستان قدس قبول نكرده ام. يعنى براى طراحى ضريح، دستمزدى نگرفته ايد؟ نه! به هيچ عنوان، حتى يك ريال. دوستان در آستان قدس خيلى لطف دارند، و مى خواستند كرايه هتل و بليت هواپيما را حساب كنند من خودم مانع شدم و نخواستم. در ميان سخنان استاد، شيفتگى به اهل بيت، موج مى زد آن عشق بى كرانه اى كه آرزوى هر دل داده اى است ... يادم از حرف هايى آمد كه پيش از اين در باره استاد با يكى از نزديكان ايشان داشتم: استاد فرشچيان، يك قران هم از آستان قدس نگرفته. همه اش را افتخارى انجام داده. حتى وقتى كرايه هتلش را حساب كرده اند، درست معادل همان پول را انداخته داخل ضريح حضرت ... ناگهان به خودم آمدم استاد مجله ى ما (زائر) را ورق مى زد و برخى از مطالب را مرور مى كرد. « مجله خوب و سنگينى است خدا خيرتان بدهد! آفرين ! ...» پرسيدم: استاد! در ميان طرح هاى سياه قلم شما، آن هايى را كه من توانسته ام به دست بياورم، خطوط مستقيم خيلى كم است. همه خط ها منحنى و كج هستند چرا؟ چون زندگى در حال گردش و چرخش است، تمام هستى در حال حركت بر سيرى دايره وار است. من در خط راست صراحتى را مى بينم كه در زندگى روزمره ما چنين صراحتى نيست، صراحتى كه اگر بود ديگر شر پيدا نمى شد و سراسر زندگى خوبى بود. به همين دليل است كه در بعضى از آثارتان حد فاصل ها و مرزها را بر مى داريد، مثل آن تابلوى كه فرشته مشغول ترسيم شيطان و شيطان مشغول ترسيم فرشته است؟ مى دانى ! در روحيه ى انسان ها، خط و مرز نيست. انسان در انبوهى از تفكرات تيره و روشن عملش را شكل مى دهد. فكر مى كنم چنين ابهامى در كارهاى من هم هست. چون سعى مى كنم چنين درهم تنيدگى ميان نيروهاى شاكله تفكر بشرى را ترسيم كنم. پس حالا متوجه مى شوم چرا در برخى آثارتان انسان نما به چشم مى خورد! يك وجه ديگر تلفيق خير و شر و سياه و سفيد در فطرت بشرى همين موضوع است. از يك طرف بعضى از قيافه هاى انسانى ، با چهره هاى حيوانى تطابق دارد و نقاشان و طراحان، خلق و خوى حيوان را در صورت انسان متجلى مى سازند، از سوى ديگر برخى حيوانات دارى شخصيت هايى متفاوتند، مثل اين كه مى گوييم روباه مكار است و گرگ درنده خوست. پس وقتى چنين حيوانى را با هيئت انسانى بسازيم، مرادمان صفت حيوانى آن فرد است، يعنى به تعبيرى ددمنشى و فرشته خويى يك فرد را ترسيم كرده ايم. پيچيدگى طرح هاى شما از كجا سرچشمه مى گيرد؟ از همين نگاه پيچيده به روان بشرى ؟ شايد، ولى من فكر مى كنم كه پيچيدگى كارهاى من اغلب در آثارى است كه خواسته ام جدال ميان نيكى و شر، خير و بدى و نور و ظلمت را به نمايش در آوردم. احساس مى كنم هر كجا، در آثارتان نيروهاى خيروشر با يكديگر تلاقى مى كنند چارچوبى پيدا مى شود، مثل آن چارچوبى كه در تابلوى ضامن آهو مشاهده مى كنيم. اين اتفاقى است؟ نه! در كارهاى من هيچ چيزى اتفاقى نيست. آن چارچوبى كه شما از آن ياد مى كنيد يا حد فاصل بين متن اصلى و سوژه هاى فرعى است و يا براى ايجاد فرم زيباتر پرداخت شده و يا اين كه تداعى گر نوعى حركت از جزء به كل يا برعكس است، كه در يك قالب زيبايى شناسانه در آمده، اما در بسيارى از آثار من ( مثل تابلوهاى پنجمين روز آفرينش، عصر عاشورا و...) چنين چارچوبى به چشم نمى خورد. ... موسيقى رنگ در طرح هاى شما _ به اعتراف همه _ اعجاب برانگيز است. مثلاً در تابلو ضامن آهو، رنگ بندى سبز كليت طرح، نشان از سيادت دارد، و در تابلو عصرعاشورا، از سياه و سفيد بيشتر استفاده شده از طرفى پيام تابلوها هم به اين موضوع اشاره دارد كه طرح و الگوى كرامتى انسانى يا _ در مرتبه اى بالاتر _ دين باورى انسانى است حتى در آثارى مثل «روباه در آشيانه مرغان» كه به نوعى تداعى گر جدال ميان نيروهاى متضاد براى بقا است، اين مهم به چشم مى خورد. من فكر مى كنم هنرمند، به خودى و تنها با تكيه برداشته ها و دانسته هاى صرف هنرى اش از خلق چنين آثارى عاجز است او بايد به منبعى وصل باشد كه از هر سر منشأى بالاتر و خلاق تر و جميل تر است. احساس مى كنم شما هم به همين منبع متصليد دوست دارم بدانم وقتى آثارى را مثل «ضامن آهو»،«عصر عاشورا (ع)» و ... خلق مى كرديد آيا در مى يافتيد كه عنايتى خاص از سوى ائمه (ع) شامل حال شما مى شود؟ بدون شك. بدون شك. بدون شك. من خودم كارى نمى كنم. هر چه مى بينيد، لطف خدا است. هيچ هنرمندى هنرش جاودانه نمى شود، مگر بر اساس اعتقاد و ايمانش كار كند و به باورهاى الهى اش تكيه بزند.
نگاهش را در چشمانم دوخت. نا خود آگاه ياد بيتى افتادم: نمى خواست از عناياتى كه شامل حالش شده سخنى به ميان آورد، اما هر چه بود، اين توجه خاص معصومين (ع) آن قدر بود كه مى شد با اشك ترجمانش كرد، و در چشمان استاد، اشك حلقه بست.
كار جديدى نداشته ايد؟ چرا. اثرى درباره پيامبر اكرم (ص) به نام «اولين پيام» كه به آستان قدس رضوى تقديم كرده ام... در اين اثر رمز و رازى است كه بايد دقيق شويد تا آن را دريابيد! از رمز و راز آن برايمان نمى گوييد؟ نه! ( با لبخند ) تابلو را ببينيد، رمز و رازش را خواهيد فهميد! استاد! اگر قرار باشد از ميان تمام طرح ها و نقش هايتان تنها يك اثر را انتخاب كنيد، كدام را بر مى گزينيد؟ عصر عاشورا.
از طراحى ضريح بگوييد. چند سال طول كشيد؟ چه كسى آن را روى طلا و نقره كاركرد؟ از كارى كه الآن دارد به بهره بردارى مى رسد راضى هستيد؟ و خلاصه هر چه فكر مى كنيد كه براى ما شنيدنى است. كار ضريح هفت سال طول كشيد و من اول طرح ها را فكس مى كردم و بعد به وسيله خودم يا كسى ديگرى كه به ايران مى آمد، اصل طرح ها را مى آوردم. نقره كارى و طلا كارى هم بر عهده استاد مصطفى خدادادزاده بود، مردى كه واقعاً خواسته هاى مرا بر آورده كرد و كارش جداً ديدنى است. اولين بار كه كارش را ديدم قوس بالاى سر ضريح را، كه ختم به اسم پروردگار مى شد، كار مى كرد. گفتم: اين كار استاد خدادادزاده نيست، چون نمى تواند با سرافرازى بگويد كه اين كار را من انجام داده ام. وقتى استاد نظرم را متوجه شد، همه كار را آب كرد و دوباره ساخت. در ساخت دوم، قوس تاب برداشت و دفعه سوم اين شد كه امروز مى بينيد. كارى كه در نوع خودش از لحاظ ساخت و در طرح بى نظير است. چون اولين بارى است كه در اجرا و طراحى ضريح، مقرنس كارشده. وقت تمام مى شد و من هم چنان محو در آن همه خضوع اين بزرگ مرد هنر اصيل ايرانى بودم. نمى خواستم و نمى توانستم دل بكنم. چند عكس گرفتم و سعى كردم هنگام خداحافظى ، كلمه «خداحافظ» را به كار نبرم: به اميد ديدار استاد! به اميد ديدار پسرم. رفتم ... و هتل «تارا» ماند و كسى كه هنر ايرانى به وجودش مباهات مى كند. كسى كه نمى دانم چه قدر دوستش دارم! گفتگو از آرش خيرآبادى برگرفته از مجله زائر ، شماره 76 |
|